تبليغاتX
یار خلستانی من / مرسی که همراه منی!

یار خلستانی من / مرسی که همراه منی!

عصرگاهی به قصد دیدن دلخواهی،تفرج کنان از خانهبیرون شدم.دیدم که در کنار خیابان،چون مهره های رنگین به گردن زیبارویان،صفی از مراکب ناشایسته آراسته و غوغایی از عشاق دلخسته خاسته.

صفی طویل،پر از عاشقان دلخسته

همه نظاره گر روی دلبری شیرین

تمام شهر پرآشوب و پر ز غوغاها

ز عشق عطر دلاویز شاهد "بنزین"

القصه،من که سعدی ام و استاد همه نظربازان بعدی،به شوق دیدار آن دلدار در آن صف طویل داخل شدم مگر جرعه ای آز آن شراب طهور،مرکب ما را مایه ی سرور باشد.دریغ و درد کان نوشدارو تمام آمد و درد ما علی الدوام!

"آن که دائم هوس سوختن ما می کرد

کاش  بنزین   مرا   نیز   مهیا   می کرد" *

باری،به هزار حیله که ساختیم عاقبت به سوی دلبر خویش تاختیم.دیدمش روی،خوش است و موی،مش و میان،لاغر و لبان،ساغر و نرگسان جادویش شکفته زیر طاق تاتو!

گفتم عجبا این نه سر و گیسو و خال است

ابروی و مژه داشتن این گونه محال است

"گفتا صنما ! ول بنما این چه خیال است

از لطف ریمل این مژه در حد کمال است!" **

دست یار بگفتیم و به میکده ایش بردیم تحت الویندوز،کافی شاپ نام. ساقی مهروی،مست و سیمین دست،دو پیاله نفت بر خوان نهاد و رفت!

ای جان جان جان جان،ما نامدیم از بهر نان

ما آمدیم از بهر این نفتی که در خوان آمده است!

به مفاوضت و مغازلت یار و نوش نفت خوشگوار،سر خوش می بودیم که ناگاه،هجمه ی دو شحنه عیشمان به طیش مبدل ساخت!

شحنه ام  گفت  که  کو  کارت  شناسایی  تو؟

گفتم   ای   دوست   که   قربان   فریبایی   تو!

سعدی ام من،که همه ملک سخن مال منست

وین  که  می بینید  هم  دلبر کم سال منست!!

شحنه روی ترش کرد و چین بر جبین فکند و مرا زنجیر بر آستین!

تمت!

 

 

* بیتی از حضرت مستطاب،بوالفضول الشعرا ـ علیه الرحمه من قبل الموت ـ

**بیتی از یک حضرت مستطاب دیگر که نامشان در خاطر مبارکمان نیست!

***قرار نبود اینجا تمام شود،ولی چون این مطلب یک تکلیف کلاسی بود،ادامه ی آن بیش از این مقدور نبود!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 23:55  توسط نی نی الدین مهسای تبریزی(س)  | 

*زنگ جامعه شناسی_خانم حیدرزاده

کلاس در اوج کسالت و مزخرفی!است...

حیدرزاده:بچه ها خسته این؟

همه:معلومه که خسته ایم باهوش!

حیدرزاده:پاشین...یه تکونی به خودتون بدین...اون پنجره ها رو واکنین...خدایا شکرت چه هوای خوبی...چه روز قشنگی...صدای پای بهارو می شنوین؟!؟!

(چند دقیقه بعد)

ما(من و خودم)در حین مطالعهدوازده تا عطسه می فرمایم!

حیدرزاده:صدای مطالعه س؟

پریا:نه خانوم صدای پای بهاره!

 

*زنگ عربی_آقای محرم زاده

داریم یک شعر می خوانیم این شکلی:"یا اخی فی الشرق فی کل سکن..."

اکرم:آقا وزن این شعر چیه؟(آخه به تو چه؟!)

محرم زاده:بحر رجز مثمن مسدس مخرب مزخرف!

 

*زنگ آقاهه!

موضوع مطالعه:بخشی از رمان سه دیدار اثر نادر ابراهیمی

یکی از بچه ها متن را می خواند.می رسیم به جایی که مدرس سخنرانی می کند:"معلوم نیست چه طور او را از دربانی سفارت آلمان به اینجا رسانده اند..."ناگهان:

آقاهه:خب اجازه بده بقیه شو شجاعیان بخواند!(و زل می زند به پری!)

پریا:تمام وجودش زورپرستی و میل به اطاعت از انگلیسی هاست...(آقاهه همچنان زل زده!پریا سرش را بلند کرده به آقاهه نگاه می کند و با لحنی فوق العاده بانمک)شما حرفی داری فرزندم؟!

آقاهه بشکست!ما منفجر شدیم!(پری می میری فرزندتو درست تربیت کنی؟این چه بچه ی چشم چرونیه که تو داری؟!)

 

*زنگ ادبیات_آی گره محمد لو

ما مدیحه(!)ای را که برای ایشان سروده ایم قرائت می کنیم:

نگاهتان مقابل تخته سیاه واویلاست

و نقش اول کابوس های تخته سیاست!

چه جراتی ست!برای تو طنز می بافم

و اینکه زنده بمانم فقط بدست خداست!(تلمیح به:و علی الله فلیتوکل المومنون!)

شما چقدر بلندید ... !در قد و قامت

"شما نه مثل دماوند او به مثل شماست"

بزن سبیل مبارک که مهربان بشوی

که خنده ی تو بدون سبیل ها پیداست(در این لحظه گره سبیلش را با دست می پوشاند!)

بگیر عینک و روی دو چشم خود بگذار

که قورباغه ی توی کتاب ناخواناست(اشاره به عینک پیرچشمی گره!)

و من ... به دفتر نمره نگاه دوخته ام

کدام پنجره این گونه باز سوی شماست؟!

(گره تقریبا به مظفر خان شباهت دارد!یعنی وقتی کمی از قد و قامتش!تعریف کنی سکته می کند!او تا آخر زنگ هر وقت ما را می بیند لبخند ملیح می زند!!!)

 

نکته ی کنکوری:یکی به من بگه این نم کیم کیه؟!ترکیدم از فضولی!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 22:45  توسط نی نی الدین مهسای تبریزی(س)  | 

مطالعات اجتماعی:بهانه ای عالی برای ولگردی از صبح تا شب بدون اینکه مادر،پدر یا احتمالا همسر بتوانند اعتراضی به این قضیه بکنند.دانشجویان این رشته بیش از دانشجویان هر رشته ی دیگری به تحصیل علاقه مندند و جالب تر اینکه تمام آنها طرفدار تجربه ی مستقیم معضلات اجتماعی هستند.معضلاتی مثل دختران فراری(برای دانشجویان مذکر!)و فساد اقتصادی،اختلاس و شهرام جزایری(برای دانشجویان مونث!)

جرم شناسی:خطرناک ترین دانش آموزان پس از اتمام تحصیلات دبیرستانی وارد این رشته می شوند.یکی از مهم ترین مباحث این رشته تشخیص جرم متهم با استناد به فرم سبیل اوست.مثلا سبیل به شکل # نشانه ی جنایات جنگی و سوزاندن یهودیان در فر آشپزخانه است!سبیل به شکل ^^^ یعنی متهم به احتمال نود درصد آقای رحمانی است!(بدترین شکل از جنایت!)سبیل این ریختی |||||| یعنی متهم به کلیدر علاقه دارد! سبیل این مدلی ~ نشانه ی اتهام نیست بلکه از نشانه های همکار بودن است(یعنی پوآرو بودن!)فارغ التحصیلان این رشته آینده ی خوبی دارند و می توانند به عنوان گجت یا میتی کومون مشغول به کار شوند!

باستان شناسی:دانش آموزان فسیل!به این رشته بسیار علاقه دارند.از مهم ترین دستاوردهای باستان شناسان می توان به این مورد اشاره کرد:کشف نقطه ای که انوشیروان هنگام عصبانیت از دست وزیرش در آنجا تف کرد!دروس مهم این رشته:فسیل کاربردی،قبر 1،دخمه 2،تابوت 3،مومیایی 4 و ...

شهر سازی:رشته ایست که تنها افرادی مانند بیتا امیرفربخت*! می توانند به آن علاقه مند باشند!از دروس این رشته:بتن کنی 1 تفاوت انواع تیرچه بلوک،چگونه باعث شویم مردم در روزهای بارانی در آب جوق!غرق شوند؟ و ... .

بابایی:نقطه مقابل مامایی!دیدیم شمار دانشجویان دختر زیاد شده گفتیم بد نیست یک رشته ی مخصوص آقایان هم اختراع کنیم.مخصوصا که یکی از نمایندگان مجلس پیشنهاد داده اند آقایان هم مانند خانم ها از مرخصی های خاص بهره مند شوند! ما که هر چقدر به مغزمان فشار می آوریم می بینیم معنی این حرف فقط می تواند این باشد که آقایان هم از مرخصی زایمان استفاده کنند!اهمیت وجود رشته ی بابایی از همین جا مشخص می شود...(راستی تصور کنید کسی شبیه قره محمدلو با آن سبیل ها سارافون شلوار حاملگی پوشیده(آن هم سارافون صورتی!)و مشغول لیس زدن لواشک آلو می باشد!!!)

IT:مخفف In Tanbalha ! با اینکه ذغال ما سه ماه است که به عنوان دنشجوی این رشته وارد صحنه! شده است اما ما هنوز کشف نکرده ایم که معنی آن دقیقا چیست؟!فقط همین قدر می دانیم که تحصیل در این رشته به هیچ عنوان نیازمند هوش سرشار یا استعداد خاصی نیست!از دانشجویان شهیر این رشته فوق فوقش می توان به مسعود شه منظری اشاره کرد که تازه آن هم چندان شایان ذکر نیست!

روان شناسی:کی؟چی؟کسی حرفی زد؟اصلا من چیزی گفتم؟نه مادر من...من غلط بکنم درباره ی رشته ی شما حرفی بزنم!

نانوایی:باور می کنید که در دانشگاه تهران داشکده ی نان هم وجود دارد؟! این رشته به تشخیص متخصصان مجرب در عرصه ی نان(از جمله آاااا تاقی(آقا تقی!))به رشته های دانشگاهی اضافه شده است.دروس این رشته:آرد شناسی،تنظیم درجه ی تنور،غنی سازی نان، سنگک 1،بربری 2(مختص دانشجویان مناطق شمال غربی کشور!)، لواش 3،باگت 4(ویژه ی دانشجویان باکلاس نما!)

بازیگری:دانشجویان موفق این رشته همان کسانی هستند که در کودکی توانسته اند بارها با موفقیت مادران خود را سیاه و مدرسه را دودره کنند!در حال حاضر این رشته نیز جزو رشته های جلبک دانشگاه است.مدرک دکتری در این رشته فقط برای خراب کردن شخصیت ابراهیم(ع)(با بازی بی نظیرمحمد صادقی)خوب است و هیچگونه ارزش دیگری ندارد!تنها چیزی که دانشجویان این رشته لازم دارند مقادیر معتنابهی قر و غمزه ، قیافه ، تیپ ، فامیل کارگردان بودن و در صورت فقدان اینها داشتن یک عدد پدر پولدار جهت انجام عمل های زیبایی و خرید تهیه کننده ی فیلمهاست!مطرح ترین فرد متخصص!در این رشته در حال حاضر محمد رضا گلزار بازیگر سریال جذاب راز بقا می باشد!!!پس از او مهدی سلوکی بازیگر نقش اول فیلم بازگشت گودزیلا در مقام دوم قرار دارد!

ادبیات :

گیج ترین و گلابی ترین دانشجوهای ایران در این رشته تحصیل میکنند.از جمله بزرگترین دانشمندان این رشته حافظ و سعدی و عارف قزوینی و ایرج میرزا! بوده اند که حتی تحصیلات دبیرستانی هم ندارند .

 از ابهامات بزرگ این رشته این نکته میباشد که انوری بالاخره شاعر قرن پنجم است یا نهم !

فارغ التحصیلان این رشته میتوانند به عنوان مصطفی رحماندوست ...مشغول به کار شوند!

 از دروس این رشته: زندگی نامه و آثار حافظ-زندگی نامه و آثار سعدی-زندگی نامه و آثارنظامی-زندگی و آثار فرخی سیستانی و یزدی و شمالی و بلوچی و.....!(با اینکه در بعضی نسخه ها این قسمت از مطلب را به مسعود شه منظری نسبت داده اند،من قویا تکذیب می کنم!حتی این آقا به حدی متقلب است که نخواسته رنگ فونت را عوض کند!)

 

*همکلاسی ما که از چند روز یش کلی معروف شده...اینجوری که تو مسابقه ی عمو ورنگ شرکت کرده و یه ساعت مچی با عکس عمو پورنگ هم جایزه گرفته

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 22:59  توسط نی نی الدین مهسای تبریزی(س)  | 

پریا:در سمینار دفاع از حقوق ضایع شده ی زنان مشغول جیغ و داد است!

 

وحید:بچه ی دوماهه اش را بالا و پایین می اندازد و می گوید:

خدای را

پیش از آن که برنو را در حلقت فرو برم

بگو بابا!

بچه ی مربوطه تمام تلاش خود را می کند اما نهایتا جان می سپارد!

 

مه سا(منم هاااا!): به عنوان مسئول رسیدگی به تر یا خشک بودن هیزم های جهنم مشغول به کار است!(ده سال پیش در چنین روزهایی او هر خوابی می دید تعبیرش این بود:اجلت فرا رسیده!)

 

کاوه: او پس از گذراندن سال های متمادی در زندان به اتهام هفت هشت مورد جرح منجر به قتل(که البته اتهام قتل به دلیل عدم وجود مدارک کافی به اثبات نرسیده است!)گوشه ی یک خانقاه با لباس پشمی سفید سر بر دامان علی نوربخش گذاشته و جان به جان آفرین تسلیم می کند...!

 

اسما:جزو معدود افرادی که احتمالا آینده ی خوبی دارند!خرخوانی های سالهای گذشته تاثیر خوبی بر وضعیت اقتصادی او گذاشته است!

 

سهند: همچنان مشغول ادامه ی تحصیل می باشد!چندی پیش او جایزه ی کشک بلورین پیرترین دانشجو را دریافت کرد!(ببخشیدا!)

 

آی دا: چیزی به ذهن خودمان نرسید اما مادرمان می گوید:همینجوری آق و داغ و قاچاق و اینا می آید!!!

 

مسعود: بدون شرح!

 

مریم: کماکان هر شب سر ساعت 12(یعنی وقتی که ما حتی به آن سر شب هم نمی گوییم!) موهایش را می بافد ، لباس خواب گل گلی بچگانه اش را می پوشد ، دندان هایش را مسواک می زند ، به اهل و عیال می گوید: شب به خیر و می گیرد می خوابد!!!

 

فرزاد: او همچنان سرش را با شامپوی قورمه سبزی می شوید!چندی بعد به اتهام کفرگویی ، نشر اکاذیب و ایجاد اغتشاش در افکار عمومی به اعدام محکوم می شود!(خدایش رحمت کناد پسر خوبی بود!)

 

شهرزاد: از آینده ی او اطلاع چندانی در دست نیست!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 22:45  توسط نی نی الدین مهسای تبریزی(س)  | 

زنگ... _ آقای ...!

(این آقا را معرفی نمی کنیم چون ممکن است خانوم بچه هایشان اتفاقی از این وبلاگ گذر کنند!)

فرزانه:آقای...؟

... : ها؟!

فرزانه:یه چیزی بپرسم؟(می خواهد بگوید:میشه امروز درس نپرسین؟)

... :نه نپرس!

کمی بعد

من:آقای...؟

...:بله؟!!

من:میشه یه سوال بپرسم؟

... :دو تا سوال بپرس!

 

باز هم زنگ... _ آقای ...!

چند نفر پای تخته هستند و ایشان از آنها سوالاتی می پرسد:

... :...؟(به دلیل جلوگیری از لو رفتن ماده ی درسی و هویت شخص مذکور از نوشتن سوالات معذوریم!)

دختره:نمی دونم...

... :ببینیم نظر شجاعیان چیه؟(پریا خوشگل کلاس ماست!)

پریا:آقا...چی بگم؟

کمی بعد

... : ...؟

اون یکی دختره:اوم...ام...

... :خب شجاعیان نظر تو چیه؟!

کمی بعد!

... :...؟

اون یکی!:آقا این تو کتاب بود؟

... :نه نبود!ببینیم شجاعیان در این مورد چه نظری داره؟!؟!؟!؟!ها؟شجاعیان؟حال نداری؟مریضی؟!(کم مونده بگه:عزیزم آخه چرا مواظب خودت نیستی؟!حیف چشمای به این قشنگی نیس که گود بیفته؟!؟!)

  

 

اوایل سال تحصیلی _زنگ دین و زندگی _ موسوی

من احساس می کنم این معلم دین و زندگی از وقتی که مرا دیده عشق من کورش کرده!هی در چشمهای من نگاه می کند و با آن دندانهای زیبا و دلفریبش!می خندد و در عمق نگاهش بارقه ای از عشق و محبت می درخشد!(نه دیگه این یکی زنه!)به این نمونه توجه کنید:

قرار است موسوی چهار درس را یکجا امتحان بگیرد.هیچکس هیچ چیز نخوانده.ما هم که نمی توانیم تافته ی جدابافته باشیم که!

موسوی وارد کلاس می شود.کمی بعد...بعد از کلی اعتراض و کل کل بچه ها و موسوی:

سحر:ببینین خانوم...حجم این درسا خیلی زیاده ...نتونستیم بخونیم...لطفا امروز امتحان نگیرین!(چاخان می کنه.هیچ کدوممون عشقمون نکشیده کتابو باز کنیم!)

موسوی(عصبی!):تهنیت بهونه نیار...اینا همش بهونه س...کلاس شما همیشه اینجوریه...نمی خونین هیچوقت...میاین تو کلاس می گین نخوندیم و نشد!نخیر میشه خودتون نمی خواین(و کلی عصبانی می شود!)

ما دستمان را بلند می کنیم

موسوی(خیلی ملایم):بگو امجدی!

من:خانوم...معذرت می خواما...ولی ببینین این درسا حجمشون زیاده از اون طرف ما خیلی کم وقت داریم...فرصت نشد بخونیم.امروز اگه میشه امتحان نگیرین!

موسوی(آرام و مهربان!):باشه گروهی بشینین آیاتو ترجمه کنین!

 

محبوب ترین فرد مدرسه از نظر اون آقاهه!:
سارا با این مشخصات:موهای نسبتا بور،کمر باریک،لبهای خوشرنگ قلوه ای،کمر باریک(به دلیل اهمیت تکرار می شود!)،یک عالمه ناز و ادا موقع راه رفتن(البته غیرارادی!)،کمر باریک!،صدای بسیار جذاب(آقایان دهانشان آب افتاد؟!شرمنده ایشان نامزد دارند!)...این فرد،تنها دختری است که آقاهه!به اسم کوچک صدایش می کند!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 18:0  توسط نی نی الدین مهسای تبریزی(س)  |