(کارآگاه علوی با کلاه شاپو و طوق زرین و لباس سفید بلند پشت میز. روی دیوار پشت سر او عکس آمنحوتپ جوان حکاکی شده است.دستیاران وارد اتاق می شوند.)
علوی(لم داده):هوم؟؟؟
آقای هیستینگز: راپورت داده شده که جسد جناب خوابگزار اعظم در رود نیل یافت شده...
علوی(خونسرد): توسط چه کسی؟
هیستینگز: راپورت یا جسد قربان؟
علوی(کماکان خونسرد): کشف جسد،میمون!
هیستینگز: توسط قشر محترم و زحمتکش ماهی گیر حاشیه ی آبهای نیلگون نیل قربان!
علوی: آه...خدایشان حفظ کناد!
آقای زیباچانه(با لهجه ی شیرازی): یعنی کار کی تونه باشه؟!
علوی: پرونده پیچیده ایه...در طول خدمتم در شهربانی هرگز به چنین پرونده ای برنخورده ام...باید با جناب پوتیفار مشاوره های لازمه رو به عمل بیارم...
آقای زیبا چانه: جیسارته ها...نمشه!
علوی: چرا؟
هیستینگز: همانطور که مستحضر هستید قربان،سال یکهزار و سیصد و چهارده بود قربان،که همسر ایشون مادام زلاخیه که ایرانی(!!!)نیستن و تابعیت کشور استعمارگر فرانسه رو دارن قصد خیانت به ایشون رو داشتن قربان،و لهذا ایشون پس از سالها رگ غیرتشون حرکاتی نموده که به قلبشون زده قربان،و لهذا ایشون اکنون در بستر مرگ هستن قربان!
علوی:انشا الله! جناب یوزارسیف چی؟
آقای زیباچانه: همو طووو که استحضار دارید کا،ایشون از تاریخ پنجم دیماه سال یکهزار و سیصد و هفده به ای طرف هااا،در اعتراض به خدمت برخی عناصر فاسد در بار اعلیحضرت جوان هاااا،کنج عزلت گزیده ن کاااا....
علوی: آه...پس چاره ای نیست جز اینکه خودم شخصا و راسا با اعلیحضرت صحبت کنم...
هیستینگز: جسارتا قربان،ایشون به دور شانصدم سفرهای استانی رفتن قربان !
علوی: آه...پس من چه خاکی به سرم بریزم؟!
(در این لحظه در باز می شود و دو بانو با کلاه گیس کاموایی وارد اتاق می شوند.)
بانو فضوله خیاط نژاد: یه وقت فک نکنین ما گوش واستاده بودیما...داشتیم از اینجا رد می شدیم، و رد شدنمون هم صرفا از روی کنجکاوی بود!
علوی: آه...شما به چه نحوی وارد این اتاق شدید؟!
بانو خیاط نژاد: خیاط خانه ی ما در کنار درهای متعددی که به معبد آمون،هرم خوفو و قصر آمنحوتپ جوان باز میشن،در کوچکی هم داره که به ساختمان شهربانی باز میشه !!
هیستینگز: قربا جسارتا متوجه شدید که چه خاکی میل دارید به سر مبارک بریزید قربان؟؟
علوی: آه!
آقای زیباچانه: ها،ما فهمیدم کااا...وزیر آمنحوتپ جوان همشهری ماس کا...ترتیبی میدم به محض بازگشت عارفانه ی اعلیحضرت از سفر استانی که بحمد الله همیشه با دستاوردهایی همراهه بتونید ایشون رو ملاقات کنید کا!
علوی: آه!
بانو خیاط نژاد: مضاف بر اینکه ملکه نفرتی تی هم مشتری ما هستن...
بانو خوش لهجه خاله زنکیان(از ارامنه مصر باستان): مان بالاخره نافاهمیدم ایشون بینی شونو کجا عامال کرده ن؟!
بانو خیاط نژاد: مضاف بر اون،منم نفهمیدم کدوم دکتر تو لباش ژل تزریق کرده،خیلی خوب از آب دراومده...
علوی: آه..خانومای محترم،ازتون عاجزانه استدعا می کنم یک دقیقه خفه شید! می دونم که براتون مشکله اما تلاش خودتونو به عمل بیارید! سپاسگزارم!
دارم به یه نتایجی می رسم...من حدس می زنم کار کاهنان معبد آمون باشه...
خیاط نژاد: اوه!
هیستینگز: بسیار حکیمانه...
آقای زیباچانه: نه والووو؟؟؟ ماشالو! باریکلو!
مادام خاله زنکیان: وای آقای مفتش،مان واقعان شما رو تاحسین می کنم...
(علوی یک لبخند کجکی تحویل لنز دوربین می دهد...این داستان ادامه دارد...)
